اینجا زیاد این دلتنگی را حس میکنم. خاطره های کودکی، حس بی پناهی کودکی، دلتنگی ای از جنس دلتنگی های کودکی. واقعا فکر میکنم بر خلاف چیزی که آدم ها ادعا میکنند سخت ترین دوره ی زندگی کودکی است. مواجهه با عمیق ترین و شدیدترین احساسات انسانی وقتی هنوز بلدشان نیستی، نمیشناسی شان و نمیدانی چطور باید با آن ها برخورد یا مدارا کنی. مثلا ترس توی کودکی آدم را علیل میکرد، دست و پای آدم شل میشد و حسی وجود آدم را میگرفت انگار که هر لحظه ممکن است متلاشی شوی. دعا و آرزو برای اینکه زمان بایستد، مریض توی مطب تا ابد آنجا بماند و الکل همه ی تزریقاتی ها تمام شود. ترس دیگر هیچوقت به اندازه ی آن دوران توی من بزرگ نشد. یا مثلا خشم و نفرت، آن خشم دیوانه وار که بخواهی همه چیز را ویران کنی، بشکنی و نابود کنی، میل به فرار کردن از عزیزترین هات، آن اطمینانی که داری از اینکه دیگر نمیخواهی شان، نمیخواهی به شان اعتماد کنی، نمیبخشی و دلت تنگ نمیشود. خشم کی توی آدمی آنقدر اوج گرفته است؟ من میتوانستم توی کودکی ام آدم بکشم اگر که راهش را بلد بودم، اگر که نمیترسیدم.
همه چیز کودکی زمخت و نتراشیده است. انگار کلاه خود و سپر بزرگسالی را بگذارند سر یک بچه و بندازندش وسط میدان جنگ. حتی همه ی آنچه برای حمایت از خودت داری هم به تنت سنگینی میکند. زبان درست کار نمیکند و هیچ کس درکت نمیکند. همین محاصره شدن با آدمهایی که میخواهند با سرعت بالا در هر قدم چیز جدیدی یادت بدهند، خودش اضطراب آور است. کی توانستم مثل کودکی ام گریه کنم؟ با صدای بلند و از ته دل، انگار که جانت را بالا بیاوری و جگرت را توی دست بگیری، داغ شوی و حس کنی داری میسوزی تمام میشوی.... نه هیچوقت، همه ی این ها برای کودکی است.
اصلا به بزرگ و کوچکی درد و مشکلات در کودکی و جوانی و پیری باور ندارم. درد، درد است و برای آن که بفهمی درد است یا نه، فقط باید به رد خنجرش روی تنت نگاه کنی، کاملا شخصی و موردی. نه سالگی دفترچه یادداشت مورد علاقه ای داشتم که لای پر قو نگهش میداشتم. یک روز دیدم امیر گوشه ی تک تک برگه هاش یک توپ و فوتبالیست کشیده که تصویر متحرک ایجاد کند. هنوز میتوانم آن خشم را توی دلم به یاد بیاورم، انقدر کتک کاری و دعوا و گریه کردم تا به نفس نفس افتادم و سرم گیج رفت، بعد پای مامان به میان آمد و از وحشیگریم تعجب کرد و طرف امیر را گرفت. دفتر خاطراتم را برداشتم، به جارختخوابی (پناهگاه همه ی سالهای کودکیم برای گریه و مشت کوبیدن) رفتم و آنقدر از خیال انتقام نوشتم و گریه کردم تا خوابم برد. بیدار که شدم همه ی لباس ها و وسایل ضروری ام را ریختم توی کیف مدرسه ام و زیر تخت قایمش کردم. یادم نیست تا چند وقت آن کیف آن جا بود و هر بار به خودم میگفتم، فرداشب! فرداشب از اینجا میروم! شعور را با همزه مینوشتم و میگفتم از پیش این بی شئورها میروم! هنوز از یادآوری اش نفسم تنگ میشود، خشمم بزرگ بود و بی انتها و نمیدانستم چه کارش کنم. فکر میکردم اگر بروم خیلی عذاب میکشند و انتقام گرفتن هیچوقت به اندازه ی کودکی شیرین نیست. خوبی کودکی فقط این است که هنوز آنقدر درگیر اخلاقیات و چهره ی روحانی ات در نظر بقیه نشده ای که نتوانی علنا متنفر باشی، خشم بورزی، انتقام بگیری، فحش بدهی و بزنی!
من ولی در کودکیم زورم به هیچ خری نمیرسید و عمیقا به آن چهره ی کودک ناز معصوم نیاز داشتم برای بردن جنگ ها و البته لعنت به برچسب زدن های بزرگتر ها ولی استفاده از هیچ روشی توی کودکی بد نبود، فقط مهم بود که ببری.
بدی زندگی این است که هیچ تعهدی ندارد که از چیزهایی که درس داده امتحان بگیرد. مثلا من بیست و هشت سالم است و روزهای بد زیادی را گذرانده ام ولی هنوز تلخ ترین تجربه ام زمستان سیاه ۸۶ است، مواجه با خیانت، رو دست خوردن از آدمی که دوستش داری، بی پناهی، باور نکردن چیزی که با چشم های خودت دیده ای و پنهان کردن زخمی که خورده ای، خیال ساختن، نگه داشتن غرورت و ایستادن به هر قیمتی. اما نه چون بعدها کسی به من بد نکرد یا تجربه های بعدی آنقدر سخت نبودند، برای آن که من فکرش را هم نمیکردم که همچین چیزی توی دنیا باشد، که بشود آنقدر زخم خورد، که یک حرف بتواند مغزت را بسوزاند، دلت را بسوزاند و یک صدا از سرت بیرون نرود، که چیزی خراب شود و نشود درستش کرد. که آنچه به آن دل میبندی انقدر شکننده باشد.
دل بستن از آخرین چیزهایی است که آدم توی بچگی یاد میگیرد و واقعا بعدش دیگر بچه نیستی. بزرگ میشوی و همه چیز تکراری است، همه چیز قابل کنترل است. میشود خشمت را بریزی توی مشتت و مچاله شوی. یا گریه ات را ببری زیر پتو و با صدای یواش. میشود خیلی چیزها را پیش بینی کنی و اصلا مضطرب نشوی، دچار بحران باور کنم یا نه نشوی. میشود تنهایی ات را باور نکنی یا بکنی ولی بگویی خب این هم یکجورش است. مفهوم بی نهایت و مرگ و تمام نشدن را حالا اگر نگویم حل کرده باشی ولی میشود با آن کنار آمده باشی، به فکرش نباشی. میشود سپر و شمشیرت را توی مشتت حس کنی و به دستت سنگین نیاید. ماهیچه های قوی بسازی و کلمه هات را درست به کار ببری. و هر اتفاقی که افتاد با هزار و هزار تجربه ی قبلی خودت و دیگران مقایسه اش کنی که بهتر بود یا بدتر و بعد به هزار فرضی که نشد و اتفاق نیفتاد، ولی احتمالش بود که بشود، فکر کنی و آنقدر درگیر این داستان بشوی که غم و دلتنگی به عمق جانت نفوذ نکند. ( مثلا من با همین کلمه ها و این متنی که معلوم نیست روی چه حسابی، چه میخواهد بگوید که انقدر خط به خط طولانی تر میشود، دلتنگی ساعت پنج عصر را کنار زدم.)
سختی بچگی این است که هیچ چیز نداری و باور داری که راه دیگری هم نداری جز ادامه دادن. مثلا فکر نمیکنی که میشود سپرت را زمین بیندازی و بمیری. دانستن شروع همه ی بطالت ها است. ما خیلی جنگ ها را نمیجنگیم، چون شمشیر و سپرمان سنگین است یا فکر میکنیم نمیشود یا بلد نیستیم. کیارستمی یک جا می گوید بچه ها به غایت شرور اند، شرورهای کوچک و از خراب کردن نمیترسند، مهم ترین ویژگی کودکی همین نترسیدن از خراب کردن است. بزرگ که میشویم میخواهیم همه چیز را نگه داریم.
گاهی چشم هام را میبندم و به خودم میگویم ای روح کودکی در من حلول کن. با تمام وجود گریه کن و بگذار هق هق گریه هات بلند شود، فراموش کن که بلد بودن یا نبودن مهم است. بگذار بروم خودم را به در و دیوار بزنم، خودم را بیندازم در وسط جنگ نابرابر، لباس هام را توی کیفم زیر تخت قایم کنم برای روز مبادا، و این همه ی استراتژی ام باشم. بگذار دوباره شرور باشم، متنفر باشم، مشت هام گره کرده و از بغض و کینه لبریز باشم. بگذار دلتنگی ساعت پنج عصر وجودم را بخورد، هر ثانیه اش هزار ساعت کش بیاید و تمام نشود. در من حلول کن. حلول کن همان قدر بکر و عریان.... و باز خودم را می یابم در حال نوشتن این کلمه ها یا شستن ظرف ها و ساعتی که کم کم هفت میشود.
+ بتاز رمدیوس، بتاز و تا میتوانی دور شو از سرزمینی که منم. من دیگر سرزمین امنی نیستم.
هنوز...
ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83