آوازهای کودکیم را فراموش کرده ام. شعرهایی که از بر بودم را و خیال و آرزوهام را….
تصویر عشق از خودش زیبا تر است، فراق معشوق از وصالش عمیق تر. امروز دلتنگ بیست سالگیم بودم. دلتنگ ماجراجویی های خیالی ام، رفت و برگشت های نگاه هام و تپش های عاشقانه ی قلبم…
نه توی تمام آن سال ها هیچ خبری از عشق نبود. انگار سناریو را جوری میچیدم که عشق تا پشت دیوارهای این قلعه برسد، روحش روحم را تسخیر کند اما دستش به دستم نرسد. تصورش از خودش زیباتر بود، چنان توی جانم رسوخ میکرد که چیزی نمیتوانست همتایش باشد. و مهمتر از همه اینکه تنها راه شاعر ماندن نگه داشتنش پشت همان درهای بسته بود. اگر لمسش میکردی یا مثلا میگفتی زباله ها را ببر یا شیر بخر دیگر نمیشد بگویی ای یار ای یگانه ترین یار چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری؟ و این خیال از خود معشوق با آدم آشنا تر است.
چرا دیگر نمیتوانم بنویسم؟ مثلا همین الان هزار کلام و شعر بود توی سرم و خالی شد.همه اش رفت… فقط بغض و اشک مانده
میخواهم بنویسم و مثل بیست سالگی ام بنویسم. از جنگ های بی امان آدمی با خودش، از سربازان خسته ای که به قصد پشت درهای قلعه تا آخرین نفس با دشمنان خیالی میجنگند تا دستشان به گیسوی معشوق نیفتد، که مبادا این خیال شیرین از دستش برود.
پ.ن. ابن متن را ۲۳اردیبهشت ۹۴ نوشته ام. دو سال و نیم پیش. مانده بود یک گوشه ی لپتاپ. چشمم خورد بهش و گفتم چه بهتر که بذارمش.
هنوز...ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90