ولی من تصمیمم را گرفته ام. باید روایتگر ذره ذره ی این برخورد باشم. اتفاق های زیادی دارد میفتد. مثلا حس میکنم دارم از مفاهیم زبان مادری ام فاصله میگیرم. کلمه هایی بلد بودم که دیگر به یاد نمی آورمشان. در خط های اول این نوشته گمشده ای داشتم که هر چه ذهنم را گشتم پیدایش نکردم. من از وقتی خواندن نوشتن بلد شدم نوشتن از روزمره های زندگی را هم شروع کردم. چند وقت پیش به یک دوست خارجی گفتم من از همه ی دوره های عمرم دفتر خاطرات دارم، از نوجوانی وبلاگ نوشته ام و اصلا نمیتوانم تصور کنم روزی دیگر ننویسم. گفت چقدر باید متفاوت باشد وقتی قرار است دنیا را جوری ببینی که فکر کنی ممکن است بعدا در موردش بنویسی. و من انگار تازه متوجه شدم که چه بارهای زیادی در زندگی آن چه در ذهنم تجربه میشد متن بود، مثل وقتی که کتاب میخوانیم و توی ذهن تصورش میکنیم، من میدیدم و متنش را توی ذهنم تصور میکردم. این جا ولی از وقتی آمده ام این داستان انگار کمی عوض شده. تجربه ها اسمی ندارند یا لااقل همان لحظه اسمش توی سرم نمی آید. انگار اینجا اصلا به زبان دیگری زندگی میکنم. توی خیابان که راه میروم، آدم ها از کنارم که رد میشوند و صدای حرف زدنشان را میشنوم معلوم نیست که شادند یا مضطرب، نمیفهمم با مادرشان پای تلفن حرف میزنند یا با دوست دخترشان، صمیمی اند یا فقط همکلاسی، غیبت میکنند یا یک مکالمه ی خیلی معمولی. داده های زیادی هست که توی سرم تبدیل به هیچ کلمه ای نمیشود، هیچ حسی ازشان نمیگیرم، انگار تجربه شان نمیکنم یا نمیفهمم که چه چیز را دارم تجربه میکنم. حس میکنم در مقابل این فرآیند وا هم داده ام. می گویم نه ولش کن دنبال کلمه نگرد همین است که دیدی. تصویر خالی. صدای نامفهوم. چیز مهمی نیست بگذر. و این تلاش نکردن بخش های بیشتری از ذهنم را هم خاموش کرده. انگار چیزهایی را که بلد بوده ام هم دیگر به خاطر ندارم.
تا ۵ ماه پیش که بیشتر توی خانه میماندم و تمام روز به تغییر فصل توی درخت پشت پنجره مان خیره میشدم همه چیز مثل قبل بود فقط خالی تر، ساکت تر. اما میتوانستم ساعت ها از تجربه زن خانه داری که ۴ بار پله ها را بالا پایین رفته و غذای سالم ولی معمولی ای تهیه کرده بنویسم، لااقل توی سرم. لااقل توی ذهنم آن حرکت اسم داشت، شکل و متن داشت، آهنگ داشت. ولی حالا همه چیز عوض شده، آدم های بیشتری را میشناسم ولی احساس تنهایی بیشتری میکنم.
پریروز برای سومین بار در یک ماه گذشته پایم را گذاشتم توی مغازه ای که چیزهای جینگیل و قشنگی دارد، بعد به خودم گفتم چه خوب است که با این مغازه خاطره داری، دفعه پیش آن گوشه یک نیمکت زرافه ای بود، فلان گوشواره اش رنگ اصفهان بود، یا فلان صابون بوی خانه را میداد. بعد گفتم به مکان ها پیوند میخوری حتما. حتما با ساختمان ها دوست میشوی و اشیا. ویترین مغازه ها را به یاد می آوری ولی چهره ی فروشنده را نه. لباس هایش چه شکلی بود؟ چقدر شبیه تو بود؟ خالی. خاطره ی لیوانی که در فلان رستوران دستت بوده میماند توی ذهنت، شاید یادت نیاید چه گفتی چه شنیدی و آدم های اطراف چی میگفتند ولی نور سالن توی خاطرت میماند و تصویرهای روی دیوار. سردی سالن و سفتی صندلی ات. چه حیات غمگینی ولی. ادامه دادن با نصف چیزی که زندگی اش کرده ای. ناقص. نیمه تمام. شاید کلمه ای که توصیفش کند یکی از همین ها باشد. مثل نقاشی نیمه کاره ای است که گل ها و درخت هاش را نکشیده ام چون بلد نبوده ام و سقف خانه اش را چون رنگش را نشد بسازم. نقش چیزهای زیادی از این جغرافیا توی سرم نمیفتد. کلمه که نداری خاطره ای هم نداری.
دوست دارم به کاناپه ی کنار پنجره برگردم. جایی که همه چیز کامل بود. خسته، غمگین، کوچک و جمع و جور ولی کامل بود. دورتر، قبل تر حتی، دوست دارم به تهران برگردم و توی ایستگاه متروی شادمان به حرف زدن آدم ها گوش کنم. صدای پچ پچ و گپ و دعواشان. آدم هایی که شبیه من اند، آدم هایی که میشناسمشان، آدم هایی که میترسانندم، آدم هایی که مهربان اند، آدم های هم طبقه ی من، و شبیه فلان دوست من، آدم های با صدای شبیه مادرم، یا با عصبانیتی که فلان موقع تجربه اش کردم، یا شادی شانزده سالگیم، یا گریه های اولین دلشکستگی همه شان را بشناسم. دو تا خانوم آن گوشه حتما همکار هم اند و این سه نفر دوست صمیمی اند. آن دو تای ته سالن قدیمی نیستند، دوست دانشگاه شاید. من برای همه ی این ها کلمه دارم و بلدم که قصه شان را توی ذهنم بنویسم. تمام آن فضا، بدون جای خالی، من میفهممش، میشناسمش. خاطره. شاید خاطره ای محو که مهم نبوده و گم شده میان بقیه خیال ها ولی تا بوده کامل بوده، با سقف و برگ و کلاه و صدا و نگاه و همه چیز.
.
دومین بهار بلوبری است. درخت ها شکوفه زده اند، ولی هوا چندان گرم نشده. چمن ها سبز اند ولی درخت ها لخت لخت. آفتاب سر نزده و جای نسیم یک باد تندی می آید. با هم هماهنگ نیست، نمیخواند، بی معنی و پوچ است بس که جای خالی افتاده میانش. بهار همین است که هست حتما ولی جاهای خالی اش با چیزهایی پر میشود که من نمیبینمشان، عکسشان توی ذهنم نمیفتد. فکرش را نمیکردم که این جای خالی ها انقدر مهم باشد. انگار از زندگی ما دارند میدزدند و دست بسته ایم، از بهار ما...
+ رمدیوس، شاید این که حرف نمیزنی از همین است که کلمه ای پیدا نکردی. برای سرزمینی که در آنی نشانی نیست، واژه ای نیست. حتما برای همین ساکتی. مرا صدا کن. نامم را به خاطر بیاور، فریاد کن. من پیدایت میکنم.
هنوز...ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99