از همه جا

خرید بک لینک
عادت کرده ام فکر کنم که برای هر کاری باید اول قدم هایت را سفت کنی و تو ذهنت مقدماتش را بچینی. مثلا قدیم تر ها که درس میخواندم ( چون خیلی وقت است که نمیخوانم) اگر میخواستم شروع کنم اول باید میز را مرتب میکردم، اتاق را هم همینطور، موها شانه شده و بسته و اغذیه ام را خورده باشم. یکجورهایی کار نکرده ای نباید وول وول میزد گوشه ی ذهنم. بعد مینشستم سر دفتر و کتاب تا مثلا نیم ساعت را بخوانم و بعد دوباره روزی از نو. برای آمریکا رفتن هم تصورم این بود که باید چمدان ها را سر صبر ببندم، وسایل و لباس های اضافی را به جایی منتقل کنم، امانتی های مردم را پس بدم، راهنمای وسایل برقی خانه را برای پدر و مادرم بنویسم، برنامه های لازم برای کمک از راه دور را روی تبلت و لپتاپ شان بریزم، مدارک هایم را آماده کنم و بعد آخر کار بعد از دید و بازدیدها میرویم. اولش فکر کردم شاید برای این که این کارها را نکردم نرفتیم. برای اینکه دل و دماغ جمع کردن لباس های روی صندلی اتاقم را هم ندارم چه برسد به کل کمد و برای اینکه خاک از سر و کول زندگی ام بالا میرود و یادم نیست اصلا که چی مال کیست. حالا آخرش هستیم تقریبا و دیگر فکر خاصی نمیکنم. بدون تمیز کردن میز هم میشد درس خواند،اتفاقا به خیالم آن حرکت بیشتر برای درس نخواندن بود تا خواندن، برای وقت خریدن و دور بودن از کاری که نمیخواهمش. اینکه چمدان نبستم البته بیشتر از همه چیز برای این بود که سخت است چمدان نیمه بازت را روزهای متمادی بگذاری جلوی پدر و مادری که جز تو کسی را اینجا ندارند، برای اینکه بوی سفر راه نیفتد توی خانه، قلب کسی نگیرد. یکجور شکنجه است انگار دیدن هر روزه اش، دلم رضا نداد. راستش چمدان هم نداشتیم، قرار بود برویم بخریم ولی پایمان نگرفت و پولمان نکشید و دلمان هم نخواست.

دیشب خواب باغچه مان را دیدم. که کسی آمده و هرسش کرده و بیل زده است. درخت گردو را جا به جا کرده و درخت خشک جوانه زده، عوضش خرمالو را از اول های تنه اش بریده به اسم هرس،چند تا جوانه ی کوچک این طرف و آن طرفش بود فقط. اما باغچه مرتب شده بود و نمیدانستم که غصه خرمالو را بخورم یا برای گردو شاد بشم. امروز ظهر یک نفر زنگ خانه را زد گفت احتیاج به کمک دارد برای درمان پسرش، گفتم نمیتوانم کمکی کنم، گفت نمیخواهم که مجانی کمک کنی، بیل دارم بگذار باغچه تان را بیل بزنم، گفتم شرمنده و آیفون را گذاشتم. بعد یاد خوابم افتادم و دلم ریخت که نکند کار بدی کرده باشم، نکند این یک نشانه بوده باشد. نکند مدیون شوم که نیازمندی را اینطور رد کردم.

بعدش فکر کردم که واقعا دیوانه ام. نشانه ها بی معنی اند. اصلا نشانه یعنی چی وقتی همه چیز مثل روز روشن است و قواعد دنیا پیدا و پنهان بلاخره معین اند. اینکه ما آمریکا نیستیم به هیچ جیز ربط ندارد جز عدم صدور یک برگه ویزا که دست یک سری آدم از حال ما بی خبر است. بقیه اش مزخرف محض است. و البته شانس از قواعد کلیدی عالم هستی است. شانسش را نداشته ایم. شاید اگر داشتیم البته از الان بیچاره تر بودیم. چمدان ها را توی چشم پدر و مادرمان کرده بودیم،تلخی و غم کاشته بودیم توی دلشان، و یک جای دوری داشتیم به حال خودمان گریه میکردیم یا تلاش میکردیم فراموش کنیم چه کردیم. خواب من و آقای دم در هم ربطی به هم نداشتند، یک تصادف ساده شاید. همه ی زندگی را همین تصادفات ساده میسازند. و تصادفا الان توی زندگیم همه چیز به هم گره خورده، حال بابا خوش نیست و من دست و بالم بسته است و دستور مهاجرتی جدید میآید تا مامان برود آمریکا و بابا بماند اینجا تنها غصه بخورد و داستان ما هم که هیچ معلوم نیست.

شوهر خاله ی بزرگم هفته ی پیش ناگهانی فوت کرد. خیلی حال بدی بود و تمام ختم و مراسمات به این فکر میکردم که اگر پدر و مادر من هم همینطور ناگهانی بروند چه؟ و تصورش میکردم و گریه میکردم. من نباشم و ندا و امیر هم نباشند و توی تنهایی خودشان بمیرند، جا دارد آدم بمیرد. بعد فکر کردم چقدر دنیا پوچ است که انقد مرگ و بدبختی مسجل است که بتوانم لحظه به لحظه اش را تصور کنم. مرجان دختر شوهر خاله مرحومم میگفت که چقدر زندگی پوچه نگار، من گفتم نه زندگی همه ی داشته ی آدم است و همه ی رنج هاش میارزد به حس های خوبی که آدم تجربه میکند و به حس خوبی که توی دل بقیه ازش به یاد می ماند. گفت ولی مگه چقدر این حس ها میمونه؟ چند سال؟ چند نسل؟ پدر من رو بچه ی دو ساله م هم یادش بمونه دیگه حرف زدن ازش برای نسل بعد اون بی معنیه. دیدم که چه حرف راستی. بدای چی انقدر تلاش می کنیم، این همه ناکامی رو به دوش می کشیم، عمر لحظه های شادی خیلی کوتاه است، چیزی که میماند غم است، غمی که حالا ما فقط تصورش کردیم، نچشیدیم... که کاش نچشیم کاش نچشیم.... این طور وقت هاست که ایمانم به خدا هزار برابر میشود و التماس میکنم. آدم فکر میکنم شاید راهش همین باشد،ولی این هم مثل بقیه ی چیزهای زندگی است،شانس،تقدیر، تصادف....

من البته ته ته اش هم خدا باورم، تصور این که کسی باشد که نگاهم کند و حرف دلم را بی کلام بداند و دلش برایم بجوشد، حتی اگر دستش به هیچ کار نرود یا شاید دست های او هم مثل من بسته باشد، اما هیچ کار هم نکند همین که باشد آرامم مبکند. دلم میخواهد همیشه باشد، همیشه فکر کنم که هست. آدم توی این دنیا خیلی بی پناه است.

+ از هر دری گفتم رمدیوس که نگفته باشم، حرف نگفته ی دلم را تو بخوان. کلمه هام خاموش اند.

هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی