تازگی ها رابطه ی جدیدی با گل ها پیدا کرده ام. گلخانه کوچکم که در واقع یک گوشه ی هال خانه مان است از یک ارکیده کادویی و یک رز و یک کاکتوس شروع شد و کم کم زیاد شدند. به نظرم هرقدر تعدادشان بیشتر شد خوشحال تر شدند. تنهایی برای همه سخت است گمانم. ماه پیش بردمشان خانه پریسا و برای اولین بار خاک و گلدانشان را عوض کردم. سه روز بعدش، بوته گل رزمان انگار عروسی گرفته بود. هر طرفش را نگاه میکردی سه چهار تا جوانه زده بود. حتما خیلی آن جای تنگ را تحمل کرده بود و از شادی نمیدانست جه کار کند. الان قدش رسیده به کمرم و در بلندترین ارتفاع ممکن،هفته ی پیش یک غنچه جدید داد. ساقه ای که غنچه رویش قرار گرفته زیادی صاف و قائم است. انگار خودش را فتح کرده باشد و پرچم صعود را کاشته باشد نوک قله.
همان یک ماه پیش که گل ها را برای کمک های امدادی بردم پیش پریسا، سه شاخه پتوس و دو شاخه مخمل هم از گلدان هایش کند گذاشت توی بطری آب و داد بهم که گلدان جدید درست کنم. مخمل اسم واقعی این گلم نیست. اسمش را بلد نیستم ولی برگ های پرزدار و مایل به بنفشی دارد. مادرم یکی از این گل دارد که گلدان محبوبش است. همیشه با مهربانی زیادی با این یکی حرف میزند و زیادی نگران احوالاتش است. واقعا هم روحیه حساسی دارد. با کمترین کم آبی و سرما و گرمای اضافی بی حال میشود و پس میفتد. یک ناز و ادای خاصی دارد که آدم خوشش میاید. این مدلی که پریسا بهم داده همان گیاه است ولی برگ هاش به بنفشی مال مادرم نیست، کمرنگتر و سبزتر است. ده، دوازده روزی طول کشید که پتوس های توی آب ریشه دادند، مخمل ولی همانطور که انتظار میرفت حساسیت های خودش را دارد. یک شاخه اش با ناز یک کمکی ریشه داده بود ولی شاخهی دیگر هیچی. پتوس ها را سه هفته پیش توی گلدان کاشتم. قرنطینه بود و نمیشد ببرمشان پیش پریسا که دستش خوب است برای گل و گیاه. خودم خاک و گلدان خریدم و دست به کار شدم. حالا جان گرفته و حالش خوب است. هر روز میروم نگاهش میکنم. دو هفته ای است که دارد بزرگ میشود. ذره ذره سر شاخه هایش سبز شده و برگ داده.
گل ها خیلی آرام و با حوصله اند. مدل دیگری از زندگی است. آهسته و پیوسته. توی این هفته هر روز فقط چند درجه تای برگ جدید پتوس باز شده. شنبهی پیش یک برگ پیچ خورده نازک شبیه نوک سوزن بود و امروز تماما باز شده رو به پنجره. این همه تلاش برای یک برگ کوچک. از شاخه دیگرش همزمان ریز ریز برگ دیگری دارد این مسیر را طی میکند. یا غنجه گل رز را اولین بار شش روز پیش دیدم. کوچک بود و قایم لای برگ ها. الان سه چهار سانتی خودش را بالاتر کشیده. بزرگتر شده ولی همچنان کاملا بسته است.
مادرم دقیقا دوازده روز است که کمردرد گرفته و توی رختخواب خوابیده است. هر روز تصویری زنگ میزنم و حالش را میپرسم. میگوید دارد بهتر میشود ولی هنوز راه نمیتواند برود. دو سه روز اول خیلی بد بود. بعد گفت درد سمت چپ کمرم بهتر شده. روز بعدش گفت ماهیچه پشت پایم انگار دیگر نگرفته. فلان درد را ندارد و انگشتش کمتر از قبل سر است. من برای نبودن کنار پدر و مادرم توی این سن و سال عذاب وجدان همیشگی ای را همراهم دارم. ولی وقت هایی که مریض میشوند یا زیادی غمگین، این عذاب وجدان تبدیل به ترس و اضطراب شدیدی میشود. جریان زندگی را نمیشود به عقب برگرداند، همانطور که نمیشود پاز کرد. من از این قطعیت و تغییر ناپذیری خیلی میترسم. از اینکه دچار دردی فارغ از حد توانم شوم، از اینکه نتوانم خودم را ببخشم یا برای بخشیدن خودم و ادامه دادن مجبور شوم چیزهایی را فراموش یا کتمان کنم. من تمام روزهای این مریضی لعنتی که دنیا را گرفته به این فکر کردم که پدرم امروز چطور نگیرد و فردا چطور نگیرد. و الان برای ادامه دادن فراموش میکنم که ویروسی هست و از بابا در مورد وضع کار و بارش میپرسم.
برای اضطراب این دوری و موقعیت های پرتنش راهی بلد نیستم هنوز، همینطور برای کم کردن این خشم و سرزنش درونی نسبت به خودم در روزهای ناخوشی مادر و پدرم. کمردرد مادرم و این که شاید عمل بخواهد مدام توی خاطرم رژه میرود و به این فکر میکنم که چقدر اگر لفتش دهد ممکن است بتوانم موقع عمل کنارش باشم، دو سال؟ سه سال؟ نمیدانم. نمیتوانم به این فکر نکنم که چقدر روی تخت بیمارستان احساس تنهایی میکند. ده سال پیش چند روزی برای قلبش بیمارستان بستری بود. شب آخری که قرار بود بیمارستان بماند و آورده بودندش توی بخش و حالش خوب بود اصرار کرد پیشش نمانیم. صبح برای مرخص کردنش نیم ساعتی دیر رفتیم. خودش زنگ زد و گفت چرا نمیایید ببریدم؟ ما منتظر خبر از بیمارستان بودیم. به عقلمان نرسیده بود صبح که شد برویم پیشش. بعدها یک بار وسط صحبت هاش گفت آن شب خیلی احساس تنهایی کرده. مادرم از تنهایی خیلی میترسد. چند بار برایم گفته که تحمل درد و تنهایی را ندارد. من با هر دوی اینها تنها گذاشتمش.
این تصویرها دیوانه ام میکند. تصورش وقتی تمام روز روی تخت دراز کشیده، به گوشی اش خیره شده و پیامی ندارد. عکس و فیلم های قدیمی نوه اش را نگاه میکند و منتظر میماند تا شب که ما زنگ بزنیم. از کوکو سیب زمینی هایم عکس میگیرم تا برایش بفرستم. تولید محتوای تصنعی از سر استیصال و ناچاری. زندگی ام این روزها آنقدر جذاب نیست که حرف های تازهتری برایش بگویم. از ریشه های مخمل عکس میفرستم و از برگ های تازهی پتوس.
حیات این گل ها الهام بخش است. کمک میکند بتوانم این روزها را بهتر تحمل کنم. هر ریشه تازه ای که مخمل میدهد، هر تایی که از برگ های پتوسم باز میشود میگویم حتما مامان امروز یک ذره بهتر شده. درد سمت راست کمرش کم شده. دو قدم راه رفته. کم کم خوب میشود و بعد مراقبش هستیم تا دو سال بگذرد، این مریضی تمام شود و من برگردم. بعد میرویم کمرش را عمل کند. همین گل رزم قبل ازینکه گلدانش را عوض کنم هفت هشت ماهی داشت مدارا میکرد. مامان هم حتما بهتر میشود و مراعات کند میتواند تا آن موقع صبر کند. تصور دوباره تنها ماندنش روی تخت بیمارستان را نمیتوانم بکنم.
این طور خودم را دلداری میدهم. یا اینطور گلهایم دلداری ام میدهند. که یواش یواش بهتر میشود. آهسته و مدام، ذره ذره. آن شاخه مخمل که ریشه نداده بود را یک بار دیگر بریدم و حالا ریشه داده. فکر کنم هفته بعد به حدی برسد که بشود بکارمش توی گلدان. دخترخاله ام گفت مخمل او دوام نیاورده و زود مرده. دست و دلم خیلی میلرزد. تصویر بنفشه آفریقایی دبیرستانم میاید جلوی چشمم که شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم سیاه و گندیده بود. مرده بود و هیچ چی ازش نمانده بود. خشک شدن گل ها آن قدر دردناک نیست که گندیده شدنشان. انگار سرشان را کرده باشی زیر آب. نه... اینطوری نمیشود. آن وقت ها گل و گیاه ها را بلد نبودم. دیگر آدم ده سال پیش نیستم. به گلهام زیادی آب نمیدهم و منتظر زنگ بیمارستان نمیمانم. اصلا دیگر وقتی کسی بگوید برو نمیروم. برو گفتن آدم ها توی درد و مریضی را دیگر باور نمیکنم. خیلی عاقل شده ام فقط نمیدانم چرا نفهمیدم که این راه مرا میاورد اینجا. همینجا که خیال بسازم و کل روز به حرکت های ریز گلهام خیره شوم و دست و دلم بلرزد که نکند چیزی شود که من نتوانم تحملش کنم، نتوانم دیگر با خودم زندگی کنم. چطور این کار را با خودم کردم؟

+نه رمدیوس، بد به دلت راه نده. این غنچه رز که باز شود مادرم حتما شروع کرده به راه رفتن. ده روز دیگر. فقط ده روز طاقت بیار و بعد میشود این روزها را هم فراموش کنیم.
هنوز...ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74