این روزها از خودم زیاد میپرسم که با خودت چه کرده ای؟ چرا دیگر هیچ چیز شبیه گذشته نیست؟ چشمه ی خروشان درونم، شور و شوقم برای تغییر و زیر و رو کردن دنیا کجا رفته است؟ هر چه بیشتر باور کنی که شنا بلد نیستی زودتر غرق میشوی. من این را تازگی ها فهمیده ام که دانستن نجات دهنده ی هیچ کس نبوده است. دانستن فقط شاید آدمی را از ترس رها کند، آرامشی بنشاند در دلت که خب میدانی قدم بعدیت را کجا میگذاری زمین... برای من ولی همین هم نیست. من از روزی که فهمیده م یاد نگرفته ام روی پای خودم بایستم، بلد نیستم مراقب خودم باشم ترس هایم هزار برابر شد. کارهایی که قبلش بلد بودم را هم یادم رفت. کارهایی که قبلا اصلا راجع به شان فکر نمیکردم، راجع به این بلدشان هستم یا نیستم، میتوانم تنهایی هم از پسش بر بیایم یا نه؟ همه چیز تابع شرایط بود. در هر موقعیتی همان کاری را میکردم که باید میکردم. حالا آگاهی آوار شده سرم، مرگ مثل سایه دنیال خودم و عزیزانم است. پریشب توی خواب ده دوازده نفر را در جا از دست دادم. هر طرف میرفتم خبر مرگ کسی بود، دور و نزدیک.
شاید دلیل این همه ترس این است که بیش از حد شیفته ی زندگی هستم، وقتی فهمیده ام بلد نبوده ام زندگی کنمش، ترسیدم که نکند بمیرم. نکند دل درد بعدی کسی نباشد که نجاتم دهد، آن قرص لعنتی را بذارد کف دستم یا عرق نعنا برایم بیاورد یا ببردم دکتر. چند نفر از دل درد مرده اند؟ چرا انقدر میترسم؟
دوست دارم دوباره خودم را رها کنم، بشوم همان یاغی ای که بودم! هر جا خواستم بخندم و هروقت دلم گرفت راحت گریه کنم. هر طور دلم خواست بنویسم و یورتمه زنان کل این شهر را بدوم. ولی چرا چرا چرا توی سرم رفته که با این پاها تا حالا ندویده ای؟ آن بار که یورتمه میزدی حواست نبود که پای چپ ت لتگ میزند برای همین خوشت آمده بود... چرا آدم خودش را توی این هچل میاندازد؟ چرا ساعت ها فکر میکند که به هر مزخرف کوچکی؟ چه کسی گفته تمام احساساتت را باید موشکافی کنی؟....
یک جایی از این راه ولی دلم آرام تر شده بود، خیالم جمع شده بود. دلم را گرفته بودم توی مشتم و میگفتم فهمیدم چه کشیدی ولی تمام شد! درست در همان نقطه ی اوج بود که خواستم یک قدم جلوتر بروم و شد این سقوط... این سقوط ادامه دار.....
نمیدانم شاید هم آدم باید با خودش صادق باشد. من هیچوقت توی اوج نبودم. و برای التیام زخم هایی که دیگر نمیفهمیدم چرا بدنم را هم آزار میدهند پا توی این راه گذاشتم، که بفهمم چرا تا بتوانم درستش کنم. ولی من مگر دکترم؟! حالا فهمیدم دردم چیست ولی درمانش را که باد نیستم؟ میدانی حس این است که دردی داشته باشی و با جوشانده و دود اسفند بخواهی التیامش دهی، بعد بروی دنبالش و بفهمی نه این اصلا سرطان است. آدم آنجا فکر میکند پس چطور آن جوشانده و اسفند خوبم میکرد؟ باور کنید من بهتر میشدم با نبات و جوشانده ی مادرم، همش از این میل لعنتی به حیات است! وگرنه مگر آدک چند سال می خواهد عمر کند که بخواهد برود ته هر مرضی را در بیاورد؟...
+ رمدیوس، چرا این دلتنگی انقدر بی انتها است؟ چرا هر بار که آغوشم را از تو پر میکنم وسعت خالی بودنش بیشتر جلوی چشمم نمایان میشود؟ این تلاطم قلبم را تو آرام میکنی، بابا،مادرم،ویزا یا همین کلمه های دست و پا شکسته؟....
هنوز...ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108