گفت نمیخواهی به زنانی مثل خودت کمک کنی؟ گفتم چرا ولی کاری از من برنمیاید. زنانی مثل من کارشان این نیست که کاری برای هم بکنند. زنانی مثل من توی تاریخ گم میشوند و اثری ازشان نمیماند. مدال های ما را به اسم آدم های دیگری میزنند. آدم هایی که وطن و تاریخ شان را روی کولشان این طرف و آن طرف نمیکشند و انگلیسی سلیس و دلنشینی دارند. گفت بعد از پنج سال که به شهرش برگشته دیگر هیچ چیزش مثل قبل نبوده. خواستم بگویم آدم ها مرده بودند؟ جنگ شده بود و روی ویرانه های خاطراتت راه میرفتی؟ گفت نه. آدم ها فقیرتر شده بودند. و محله ی ما دیگر محله ی ما نبود. تبدیل شده بود به یک محله ی پولدار نشین و خانواده ام رفته بودند. آدم ها همه جا غم هایشان را با خودشان بار میکنند و از صبح تا شب روی دوششان این طرف و آن طرف میکشند. پس چرا فکر کنم غم من فرق دارد؟ حال من فرق دارد؟ گفت آدم ها اینجا خیلی اهمیت نمیدهند و این حتما آزارت میدهد. گفتم واقعا این بار این قسمتش آزارم نداده. این بدبختی این آدم ها نیست. این بدبختی من است. علیرضا راست میگفت باید سرنوشتمان را قبول میکردیم و میماندیم. فکر کردم میتوانم ازش فرار کنم و ثابت شد جدا از همه احساس هایی که اگر آنجا بودم تجربه میکردم نفرت از خود و عذاب وجدان هم اضافه میشود. و بله ترس کمتر. هر چه بشود من زنده میمانم. و حتما روایتگر چیزی میشوم که فقط از پشت شیشه تلویزیون و موبایل دیده ام اش. چقدر تلخ اگر این طور زنده بمانم.
چطور میشود توضیح داد که چهار روز است چیزی در من عوض شده. امید رخت بربسته و هر بار که مادرم را در صفحه اسکایپ میبینم حس میکنم باید چندین بار بگویم خداحافظ عزیزم. خداحافظ جان من. نه میدانم که خطر جنگ آنی برداشته شده و شاید این روزها اینترنت را قطع نکنند. اما این داستان پایان خوشی ندارد. ما از این یکی جان سالم به در نمیبریم. نه؛ من جان سالم به در میبرم. من جان سالمم را به تک تک سواحل و جنگل های این خراب شده میبرم و در تک تک نامه های دانشگاهی ام از جان سالمم مینویسم و مدال های افتخار به گردن جان سالمم می اندازم. من با جان سالمم احتمالا سال های طولانی عمر میکنم، سر کار میروم و شاید بچه دار شوم. شاید برای بچه ام داستان دست و پا شکسته ای از قهرمانی ام در نجات جانم از بدبختی و تغییر سرنوشت هم تعریف کنم. اما به چه درد میخورد اگر از کارگاه بابا صدای هوهوی دستگاه تراش نیاید و خاله سلطان توی خانه ی نقلی اش تمام روز سماورش را به شوق آمدن مهمان پر نگه ندارد. آن وقت من با این جان سالم و تکه تکه شده م چه کار کنم؟
+ رمدیوس کاش دنیا اول روی سر من خراب شود. من طاقت دوری تو را ندارم. بیشتر از این نه.
هنوز...ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72