داستان این روزهای زندگی دو نفره ی ما انتظار است و انتظار. برنامه ی خاصی نداریم، نشسته ایم ببینیم باد به کدام ور میبرتمان تا بفهمیم باید غصه ی چی را بخوریم، سربازی و کار و پول دراوردن یا دوری از خانواده و وطن و تحصیل در غربت. هدف مان را گذاشته بودیم روی دومی ولی من بعضی وقت ها پایم سست میشود. قبل تر ها خودم را آدم قوی تری میدیدم، فکر میکردم اگر بخواهم میشود. و هزار و یک هدف و آرزو و خواسته های بزرگ بزرگ توی سرم بود. الان اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که هیچ ایده ای ندارم که میخواهم بروم آن سر دنیا چه کار کنم! نه که برای این سرش ایده ای داشته باشم! نه. اساسا برای ادامه ی زندگی برنامه ی خاصی ندارم. چیزهای کلی ای هست که مطرح میشود مثلا اپلای میکنی برای فلان دوره، یا فلان امتحان و فلان کار ولی یک اینکه میل و شوری توی خودم نمیبینم، دو اینکه خیلی باور ندارم که میتوانم و تا حدی حس میکنم اولی هم از دومی ناشی میشود. همین پایم را برای رفتن سست میکند. ته دلم زیادی میترسم. میرویم توی موقعیتی که دیگر راه فراری از مسئولیت های زندگی مشترک نیست. بار همه چیز روی دوش خودمان است. راه ع مشخص است، راه من چه؟!
من فکر میکردم آدم سختی های زندگی ام. فکر هم میکنم که بودم. منتها سختی های واقعی کمی دیر سراغم آمدند. وقتی که دیگر باور و ایمان قبلی را به خودم نداشتم. حالا این روزها وسط سر و صدا و اضطراب و بمان و برو و عروسی و خدافظی ترس همه وجودم را گرفته. شب تا سحر خوابگرد میشوم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. همین جستجوی یقین گمشده دیروز پایم را دوباره بعد از دو سال کشاند پیش روانشناس. گفت باید بیشتر بروم ولی داستان همان مشکل قدیمی است. توی یک داستان حلش میکنیم جای دیگری گریبان مان را میگیرد. لحظه به لحظه توجه و مراقبت میخواهد و آدمی که باور کند این درمان ها و حرف ها و تمرین ها تهش جواب میدهد. باورش برای من هم سخت است چه برسد به ع که باید با هزار منطق و استدلال نشانش دهم که آن هم نمیشود، سختم است، بلدش نیستم. از همین تصویر زن دخیل بسته به امدادهای غیبی که توی سرش دارد از من شکل میگیرد هم فراری ام. نمیخواهم چیزی این وسط خراب شود، منتها درست کردن را هم خوب یاد نگرفته ام.
فعلا همین.
+ سلام رمدیوس. من برگشتم. تو هم برگرد. لطفا.
هنوز...
ما را در سایت هنوز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86