در شهر بلوبری*

خرید بک لینک
اینجا بلاخره بهار شده است. اینکه بهار این شهر انقدر با ناز و کرشمه می آید خودش اتفاق عجیبی است. مثلا از یک ماه و نیم پیش هم مدام میگفتیم دیگر بهار شد ولی بکش پس کش میکرد، می آمد و میرفت. الان ولی دیگر جدی جدی بهار است. از آن بهارهای تهران نیست. به هر طرف که نگاه میکنم چمن های سبز میبینم و درخت های پر از شکوفه. پر از صدای پرنده های مختلف. راکون و سگ آبی و سنجاب و آهو و موش خرماها هم بیرون ریخته اند. راست راست از جلوت رد میشوند و کیف بهار را می کنند. در عین حال که خیلی دل آدم غنج میرود ولی حس نمیکنی که از خودت است. مثل این است که آمده باشی تعطیلات توی یک روستایی در دل جتگل های شمال. حسی که به این جا دارم دقیقا همین است، مثل یک هدیه، یک حال حسابی که قرار نیست همیشگی باشد.

در کنار این همه آرامش اینجا یک روزهای وحشی عجیبی هم دارد. مثلا وقتی باران میبارد شبیه هیچ کدام از باران های دو نفره ی تهران نیست، هیچ شباهتی به قدم زدن آن عصر بارانی من و بشرا توی کوچه پس کوچه های پایین فلسطین و حال سر خوشمان وقتی زیر آبشار طلایی سر در خانه ای در ته یک کوچه ی بن بست نشستیم ندارد. یک خشونتی توش است، زیادی شدید است. انگار از سر حرص باشد، انگار واقعا میخواهد تا خشتکت را بدرد که یک وقت خوش نگذرد بهت. و این موضوع وقتی باد و برف می آید هم همین است، حتی سوز سرمای زمستانش یکجور ظالمانه ای است. انگار بگوید نیامده ام که نازت کنم، نیامده ای که خوش باشی.

حالا اگر بخواهم از خودم بگویم حال من هم ترکیبی از همین دو حال طبیعت اینجاست. خوشم و خوبم و باکیم نیست به قول مادر، اما عصبانی ام. توی عمق وجودم یک خشم زنجیر بسته ای دارم. اخبار را میخوانم و وانمود میکنم نخوانده ام. ساعت ها قدم میزنم و تصور میکنم که دارم میدوم. شب تا صبح دندان هام را روی هم فشار میدهم و صبح لبخند میزنم. همه ی چیزهایی که میخواهم بگویم را نمیگویم. اینکه این حیوان عصبانی توی دلم را قرار است چه کار کنم هنوز نمیدانم. اینکه آزادش میکنم یا نه را هم نمیدانم. اینکه توی این مملکت قرار است چه راهی بروم و چطور گلیمم را از آب بیرون بکشم را هم نمیدانم. چیزی که این وسط عجیب است این است که نمی ترسم، به شکل غریبی نه از اخبار میترسم و نه از آینده. فکر میکنم چیزی نمیشود، از پسش برمی آیم. اصلا این همه خشم درون دلم باشد و نترسم؟ این همه ندانم چه کنم و نترسم؟

هنوز خیلی زود است برای نتیجه گرفتن ولی حسم این است که اینجا بر خلاف ظاهر زیبا و نحیف و دلبرش یک گلوله ی آتش است. انگار روز و شب روی آتش راه میروم. آنقدرها هم بد نیست، من که گرما را دوست دارم، فقط نمیدانم که چیست، چه می شود، چه کار میکنم. باید کم کم بفهمم.

+ رمدیوس، از اقیانوس ها گذشتم و توی باغچه ی پشت خانه ام دست هات را کاشتم. حالا ریشه بده. بگذار به چیزی دلگرم شوم، دل ببندم.

* اولین بار که پدرم اسم شهرم را گفت اشتباهی به این اسم صداش کرد، برای همین اینجا دیگر برای من بلوبری است.

هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی