هنوز

خرید بک لینک
دیشب خواب دیدم به هدیه گفتم من را میرسانی سر راهت فلان جا وسایلم را جمع کنم؟ قبول کرد و رفتیم دانشکده حقوق دانشگاه تهران. سوار آسانسورهای همیشه خرابش شده بودیم که چهار پنج تایی شده بود و مدام گیر میکردیم لای طبقات. اما نمیترسیدم خیلی، انگار که بلدش باشم. بعد شروع کردم جمع کردن وسایلم از تک تک کمدهایی که توی دانشکده داشته ام و بعد رفتم توی اتاقی که همین اتاق خواب الانمان بود و شروع کردم به جمع کردن محتویات کشوها و حواسم را جمع کرده بودم که چیزی را جا نگذارم، هی با خودم مرور میکردم که دیگر نمیایی اینجا هر چی میخواهی بردار! مامان هم نشسته بود توی اتاق و میگفت حالا حتما میخواهی بروی؟ گفتم بروم؟ آره حتما باید بروم. ولی یادم نمیآمد که کجا باید بروم. هدیه منتظر ایستاده بود دم در اتاق، حتما او میدانست کجا باید برساندم. هیچ چیز یادم نبود فقط مهم این بود که هیچ چی جا نگذارم، گوشواره ای و نه حتی رژلب نصف نیمه ای. آدم نمیداند که دلش برای چه چیزهایی ممکن است تنگ شود.

چند روز پیش درست شد یکسال که آمدم به اینجا. یک سال است که زندگی تماما مشترکمان را شروع کردیم. شبش توی فرودگاه چمدان هام را میشمردم تا چیزی جا نماند و بعد لحظه ی آخر چشمم افتاد به بابا. بغلش کردم و زار زار گریه کردم. بابا را نمیشود بغل طولانی کرد معذب میشود ولی بغلش کرده بودم و ولش نمیکردم. به خودم میگفتم نه معلوم نیست دوباره کی بشود بغلش کنی. فکر معذبی نباش فکر دلت باش و دلم میخواست هیچوقت رهاش نکنم. بعد گفتم حتما الان دلش میشکند از گریه های من. بابا اصلا طاقت گریه ی کسی را ندارد، چه رسد به من ولی باز نمیخواستم ولش کنم. انگار تنها شانسم برای بغل کردنش بود. انقد حسم واقعی بود که از خواب بیدار شدم. نشستم توی تخت. شش صبح بود. حسش هنوز توی وجودم بود. انگار انگشتهام واقعا فشارش داده بودند توی بغلم. میخواستم باز گریه کنم ولی نمیشد. لحظه گذشته بود و دیگر اشکم در نمیامد.

با این جغرافیا آشناتر شده ام. توی خیابان که راه میروم خیلی غریبه نیستم. دوست هایی پیدا کرده ام که کمتر میترسم با شان شوخی کنم، بیشتر از قبل شناخته اندم و شوخی و جدی ام را بهتر بلد شده اند. حس های عمیق تری را تجربه میکند. مثلا هفته پیش از جوانه سبز دل نون پر از شوق شده بودمُ لبخندم جمع نمیشد. این شوق را اینجا و در مورد آدم های جدید زندگی ام اولین بار بود که تجربه میکردم. یا میخواستم مینا را بغل کنم و ول نکنم. یا همین که هدیه توی خواب میاید مرا برساند دانشکده حقوق خودش یعنی اینجا خیلی شبیه تر به خانه شده است، که دارم دل میبندم. ولی نه... دلم قرص نیست. توی همه حس های خوبم شک میکنم. از اعتماد میترسم و از از دست دادن دوباره آدم هایی که داری به شان دل میبندی. اینجا همه در حال رفتن اند. انگار سفری است که تمامی ندارد.

طرف دیگرش این است که زمان دارد میگذرد. سال های عمرم. و نمیدانم دارد صرف چی میشود. نمیدانم به کجا آمده ام چقدر میخواهم بمانم و چه کار قرار است بکنم. صبح ها از خانه بیرون میروم. هزار و یک سوال هست که جوابشان را نمیدانم. شروع میکنم به تک تک سرچ کردنشان. بی هدف. نمیدانم دانستن تاریخچه بیت المقدس یا فاصله طبقاتی در آمریکا یا شرح گفته های فلان نماینده به چه دردم میخورد. چرا میخوانمشان؟ دنبال همه چیز میدوم ولی سست و بی هدف. ترسناک است. باید یکی را باور کنی. مثلا باور کنی که قرار است بمانی یا حقوق بخوانی یا بچه بیاوری یا برگردی. باید یک چیزی را باورکنی تا درست در بیاید. باید یک تکه را سر جایش بگذاری که بعد بقیه تکه ها را ببینی به جاییش میخورد یا نه و کنارش بگذاری. همین طور بی هوا. مثل اوایل شروع پازل چیدن، سبزها یک طرف، قرمزها یک طرف، فقط نقشه و طرحی ندارم و میشوم یک مشوش طولانی. باید باور کنم که میشود. هر انتخابی که کنم همان میشود. و این یقین و اعتماد را دیگر ندارم. ترس توی دلم جا خوش کرده. ناباوری و بی ایمانی.

+ اسیر خیال هام شدی تو هم رمدیوس. میخواهی بروی بدوی و دست و پات را بسته ام. جات کرده ام توی قاب کوچک بهاری ام که بیرون هوا سرد است. بیرون هوا واقعا سرد است ولی تو هم باید بدوی. بشکن و برو. من نمیتوانم.

هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی